تبليغاتX
سفراشک






















سفراشک

یادها فراموش نخواهد شد حتی با اجبار و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت

اینجا حریم من است

حریم قلب کوچکم !

قفس تنهایی من

و حرفهای نگفته ام ...

من در این قفس به معنای عشق رسیده ام

و درین سکوت اشک ریخته ام

و به تنهایی خویش اعتراف می کنم !

کسی دلش برایم نسوزد

من این قفس را دوست دارم و تنهایی ام را !...

و حالا این بزرگترین سرمایه ی من است

که عشق را در این قفس به تماشا نشسته ام ......
نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 11:45 توسط تمنا|

خدایا آرزو دارم که هیچ دلی توسط من شکسته نشود!


پ. ن :

دیگه امیدی به بر آورده شدن آرزوهام ندارم! خدایا تو تمام امیدهامو نا امید کردی! هرچی می خواستم از خودت می خواستم ولی حالا از درگاهت نا امید شدم ! خودت می دونی که امیدی به هیچی ندارم می ترسم کارم به جایی برسه که با زدن یک رگ خودمو و خودت و همه رو خلاص کنم! می دونی که بزنم به سیم آخر هر کاری بخوام می کنم!!

نوشته شده در جمعه 5 خرداد1391ساعت 0:25 توسط تمنا| |

دیشب من و شیطان مهمان یکدیگر

بودیم ! او دستور می داد و من اطاعت

می کردم !نه از وجدان خبری بود و نه

از یاد خدا !



پ.ن :

اصلا از کارم پشیمان نیستم ، و این یعنی فاجعه!!

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 21:32 توسط تمنا| |

از وقتی رفتی هیچکسی ،همدرد وهمرازم نشد
هیچ کسی حتی یه دفه،هم غصه سازم نشد

رفتی ولی بدون هنوز ،عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه ،چه تو بهار چه تو خزون

تازه یادش افتاده که دلتنگم میشه! تازه یادش افتاده گاهی وقتها دلش برای دیدنم می تپه ! تازه یادش افتاده که دوستش داشتم و دوستم داره ! تازه یادش افتاده که موقع دیدن من باید یه شاخه گل بگیره و بیاد سر قرار تازه یادش افتاده وقتی می گفتم من با همه دخترا فرق می کنم یعنی چی ! تازه یادش افتاده وقتی از دلتنگی حرف می زنم یعنی چی ! نه عزیز من الان دیگه فایده نداره ! نه دیگه یادتو می خوام نه خیال با تو بودن رو !!! خیلی وقته که فراموش شدی ! اگه الان توی زندگیت احساس خوشبختی نمی کنی مقصر من نیستم باور کن نفرینی هم در کار نبوده هیچ وقت واسه هیشکی بد نخواستم مطمئن باش واسه تو هم بد نخواستم! فقط دیگه به من فکر نکن! راستی به حلقه اشک های چشمام اعتماد نکن همش بازیه ، بازی کردن رو خوب یاد گرفتم اونقدر قشنگ بازی کردن رو یادم دادن که گاهی وقتها خودم هم باورم میشه که دلتنگی هام واقعیت داره! بابت شاخه گلت ممنون ولی متاسفانه بهترین جایگاهش سطل زباله بود !


پ .ن :

پارک بوستان هم جای قشنگی است، خوشمان آمد! حتما جمعه یه سر به آنجا خواهیم زد البته اگر زنده بمانیم!

توی چشمات غم بود و یه عالمه پشیمونی! متاسفم...! خودت خوب می دونی که الان پشیمونی دیگه هیچ سودی نداره!

اگه اشک تو چشمام حلقه زد بخاطر دلتنگی نبود بخاطر نوش دارویی بود که بعد از مرگ سهراب آورده بودی!

مخاطبمان بسیار ویِژه و خاص می باشد! که امروز با دیدار ایشان چند تا شاخ برسرمان سبز شد !

امروز بدجور دلم هوای ترانه از وقتی رفتی محسن یگانه رو کرده بود جاتون خالی هزار بار گوش کردم!

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:43 توسط تمنا| |

امسال هم تولدمون اومد و گذشت ولی ...
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 22:35 توسط تمنا| |

خاطرات کودکی هامو با خودت بردی بابا بزرگ!

سفرت به سلامت!


رونوشت:

بعد از اینکه غسلش دادند اجازه دادن که برای آخرین بار ببوسمش با اینکه روح در بدن نداشت ولی مهربونی و لبخند پر از مهرش روی لبهاش هنوز خود نمایی می کرد!


نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 22:33 توسط تمنا| |

تازه می خواستم فردا برم ببینمش ولی انگار یکمی دیر اقدام کردم حسرت دیدارش افتاد به قیامت!

بیشتر از این ناراحتم که می تونستم امروز به دیدنش برم ولی غفلت و غرق شدن توی این دنیای فانی این لحظه را از من گرفت. امشب وقتی رسیدم بالای سرش دیگه نفس نداشت تنها بدن بی جانش بود و پارچه سفیدی که سراسر وجودشو پوشانده بود تا شب به صبح برسه و فردا به خانه ابدیش رهسپارش کنند! لحظه های سختی بود و باور نبودنش برام سخت تر! دلم می خواست بغلش می کردم و بوسش می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش داشتم . ولی افسوس که چه زود دیر می شود!

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 22:0 توسط تمنا| |

چند روزه بدجور دلتنگت شدم می دونم مسخره است ولی بعضی از اتفاقاتی که می افته خواسته و ناخواسته باعث می شه که تو  و دلتنگی هاتو به یاد بیارم باور کن دست من نیست !
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:38 توسط تمنا| |

با کمی تاخیر سال تحویل رسیدیم ولی وقتی بابا بزرگم رو دیدم متوجه شدم آخرین عیدی است که در کنار خودمون خواهیم دید! طاقت نیاوردم  ولی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم چقدر این پیرمرد رو دوست دارم با تمام دردهایی که می کشه باز گرمای نگاهش و لبخند مهربونش رو نثار همه می کنه!

فرا رسیدن سال جدید را به همه تون تبریک می گم امیدوارم سالی سرشار از عشق باشه برای همه تون!

برای همه بیمارها دعا کنید واسه پدر بزرگ من هم دعا کنید.
نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 22:58 توسط تمنا| |

تازه الان رسیدیم خونه با 12 ساعت تاخیر به خاطر شرایط بد آب و هوا دیروز مشهد چه برفی اومد. قراره بود امروز بریم خونه بابابزرگ تا سال تحویل مثل هر سال اونجا باشیم ولی به علت خستگی زیاد قرار شد فردا صبح زود بریم. فعلا ...


پ. ن :

عید همه تون مبارک!

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 15:38 توسط تمنا| |

باورم نمیشه بالاخره سفر مشهد جور شد و فردا شب قراره به سمتش پرواز کنم ! یعنی میشه فردا زودتر برسه !  مثل بچه ها ذوق زده شدم !


نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 22:27 توسط تمنا| |

پی نوشت:

 هفت سال گذشت !

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 19:33 توسط تمنا| |